خاطرات بد.....
سلام دخمل خوشگل......
امروز اومدم که از خاطره های بد این 8 ماه بگم.....
اول از همه اولین سونو بود....وقتی که رفتم برا سونو دکی سونو گفت کیست نسبتا بزرگی دارم....منم که ناوارد بودم....گفتم یعنی حاملگی الکیه؟؟؟یعنی آزمایشا اشتباهه؟؟؟گفت نه....ولی چون کیست بزرگه باید مدام تحت نظر باشی..که منم بودم.....هر دفعه دکتر یا سونو میرم یه مشکلی هست و یه غمی تو دلم میشینه.....اما منو مامان امیر طاها با کمک خدا و با امیدبه هم این کیستای نامردو شکست دادیم....البته وقتی که کیستم کوچیک شد تازه فهمیدم و مطمئن شدم که این کیست برا شما مفیدم بوده....
حادثه بعدی....زمین خوردنم بود...هفته ش دقیق یادم نیست...اما اول مهر بود...که پام رفت رو یه سنگ نامرد و من تمام مدت تو مسیرم به محل کار و تو محل کار گریه میکردم...روز 2شنبه بود....دلم نمیخواست به کسی بگم....دوستای محل کارم خبر شدن و کلی آرومم کردن...اما من هر دفعه یادم می افتاد میزدم زیر گریه....آخرش دیدم نمیتونم تحمل کنم و مرخصی گرفتم و رفتم دکتر..اونم اورژانسی فرستادم سونو....چون ترسیدم دیر برسم خونه...از تو سونو گرافی به بابایی زنگیدم و بازم زدم زیر گریه...اونم کلی دلداربم داد و سریع خودشو رسوند سونو....خدایاشکر برا اولین بار بابا اونجا دیدت و دید که قلب کوچمولوت چطور میزد....بگذریم از پام که تا یه 3 هفته ای مدام باید تیمارش میکردیم و مرهم میذاشتم روش....اینکه خدایی نکرده برا تو اتفاقی افتاده باشه اونقد سخت بود که درد پام فراموشم شده بود...اما بعد شنیدن صدای قلبت...تازه درد پای من شروع شد.....
و بعد از این دو اتفاق بد...چیزی که این مدت اذیت میکرد و رو اعصاب بود وزن گرفتن زیاد و یا وزن نگرفتن بود که هردوش خوب نیست.....و مورد بعدی قندو دیابت گرفتنمه.....و اینکه تو این مدت نمیدونم چرا..اما مدام پام پیچ میخوره و خطری میشه...انشااالله خود خدا حفظت کنه...
اما خدایا شکر به کمک خدای مهربون تا این هفته رو گذروندیم...انشاالله بعدشم خدا کمکمون کنه


خاطرات بد..... 

